آموزگار

حرف ها و تجربه ها ی یک آموزگار دبستان

خطر سرما و قحطی در جنگل

مدتی است مانند سال های دور برای کسب آرامش به کوه می زنم. از هیاهوی انسان سیری ناپذیر و حریص  دور می شوم.  گوش دل به آواز پرندگان  پر انرژی و زیبا، هیاهوی باد در میان صخره ها و تن را به سایه سار درختان بلوط و بنه می سپارم.

آن روز مانند همیشه برای تماشای اولین طلیعه فصل هزار رنگ پاییز به کبیرکوه رفته بودم. جغد دانا در لابلای صخره ها عبوس و گرفته نشسته بود. اندک پرندگان جنگل با بی حوصلگی تمام بدون آواز از من دور می شدند. در میان تنه قطور درختان بلوط دیگر سنجاب ها ی بازیگوش نمایش اجرا نمی کردند.

خسته و نا امید به پای یک درخت بنه رسیدم.خورشید از لابلای شاخه های کم برگ و خوشه های خورده شده آن از صورت و گردنم گاز می گرفت. بی اختیار گفتم ای درخت آیا تو می دانی داستان این همه افسردگی و سکوت آزار دهنده جنگل نشینان از برای چیست؟ ناگهان صدایی مرا به خود آورد ترسیده بودم اما صدا با نفوذ شگفت آور خود مرا خطاب قرار داد:

ای آدمیزاد بگو  فرزندان و خانواده ات را چه قدر دوست داری؟ هنوز پاسخی از دهنم خارج نشده بود که پرسش بعدی در راه بود. آیا حاضری کودکانت را در سرمای شدید زمستان رها کنی؟ آیا می توانی جان سپردن فرزندانت را در سرما تماشا کنی؟ آیا گرسنگی فرزندانت را تحمل می کنی؟ خواستم پاسخ دهم اما امان نداد و گفت: خیر! هرگز تحمل نخواهی کرد. زمین را شکافته اید و گاز و نفت آن را با گرم کردن خانه ها روشن کردن آن ها پختن غذا می بلعید.برای به دست آوردن آن به جان هم می افتید. با اتومبیل خود در جاده های کوهستانی که از نعش هزاران درخت بی گناه به همراه آشیانه جنگل نشینان عبور کرده با گوش کردن به موسیقی کر کننده خود ساخته و گرمای مطبوع داخل آن به همرا فرزندانتان به هیچ حیوانی که در مسیرتان قرار می گیرد رحم نمی کنید و آن ها را زیر می گیرید بدون آن که متوجه شوید در آشیانه آن حیوان نگون بخت  بچه هایش منتظر رسیدن یک وعده غذا هستند.....

با تمام این دردها باز هم جنگل و ساکنانش کنار آمده اند. چرا که برای گرم کردن خانه ها یشان نیاز به تسخیر آتش ندارند. پاییز از راه می رسد ضیافتی از دانه های چرب و مغذی من بر پا می گردد پرندگان و چرندگان با لذت تمام میوه های مرا می خورند تا با ذخیره چربی به جنگ زمستان سرد کوهستان بروند. اما همین سوخت زمستانی را هم شما از جنگل گرفته اید. سرما نزدیک است امسال دیگر تحمل ندارم تا آه و ناله سنجاب و روباه و پرندگان زیبای ساکن در کبیرکوه را به خاطر جان سپردن بچه هایشان به خاطر نداشتن ذخیره غذایی تماشا کنم. سال ها التماس و فریاد خاموش من و دوستانم هیچ انسانی را به خود نیاورده است. سودای میوه های من بازار شما انسان ها را خوشرنگ کرده است. من بخیل نیستم که عده ای به خاطر فشار اقتصادی تورم و گرانی دست به این کار می زنند اما آیا ما جنگل نشینان در ایجاد این تورم نقش داشته ایم؟ البته که خیر ، پس چرا باید با بی رحمی تمام اینگونه قربانی شویم...

هنوز به خود نیامده بودم برای لحظاتی فکر کردم در یک جلسه دادگاه و یا کنفرانس علمی محیط زیست هستم،یا یک فیلم مستند علمی نگاه می کنم.اما اینگونه نبود.برخلاف باورم همه چیز رنگ حقیقت به خود گرفته بود. اطرافم را دوباره نگاه کردم.تازه متوجه شدم جنگل مانند گذشته زیبا و با طراوت نیست...چرا که ساکنانش در حال ترک آن و یا گرفتار مرگ و نابودی شده اند.آری جنگلی که خالی از جنب و جوش هزاران پرنده و چرنده باشد همچون شهری متروک و ماتم زده است.غمگین و غصه دار راه شهر را در پیش گرفتم. وقتی به میدان مرکزی شهر رسیدم تازه متوجه عمق فاجعه شدم. امسال احتمالاً به خاطر بارش برف در کبیرکوه خوشحال نخواهم شد بلکه ناله ساکنان جنگل را به خاطر تلف شدن بچه ها و جوجه هایشان تا عمق وجود حس خواهم کرد. از این پس حتی خوابیدن در اتاق گرم در کنار فرزندان به هنگام زمستان های سرد این شهر چپاولگر نیز برای آموزگار دلچسب نخواهد بود.......................

 

 

 

 

 

مطلبی اعتراضی از زبان ساکنان اصلی جنگل(به زودی(

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 11:39  توسط محمد فیروز  | 

گردش علمی

برای این که کلاس برای آموزگار و دانش آموزان محیطی خسته کننده نباشد باید دانش آموزان را وادار به کنجکاوی و مشاهده کرد تا آموخته ها عمیق و موجب بیدار شدن استعدادهای نهفته گردد. لذا گردش علمی هر چند کوتاه و انجام آزمایش دو راهکار کارساز هستند.

یکی از دانش آموزان خوب این دوره آقای علیرضا پیری با گذاشتن کامنت و دادن پیام خواسته بود تا برای تجدید خاطره بخش کوچکی از تصاویر فعالیت های کلاس را منتشر کنم لذا آموزگار هم امر شاگردانش را اطاعت کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

تصاویری از دانش آموزان بسیار خوب پایه ششم دبستان دانش

در سال تحصیلی 1392

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 16:7  توسط محمد فیروز  | 

جام جهانی

اولین بار واژه جام جهانی در سال 1356 از آقای روح الله سلیمانی(بنفشی)به گوشم خورد او از جوانان آن زمان روستای گل گل بود که با شهر ارتباط داشت، کلاس چهارم ابتدایی بودم . به اتفاق دوستانم در یک هوای بهاری و زیبا در میدان فوتبال مدرسه بازی می کردیم.من در دوران ابتدایی در بازی فوتبال زیاد مهارت نداشتم اما دوست فقیدم مرحوم عزیزالله کاور که هیچ وقت او را فراموش نکرده ام یک بازیکن توانمند بود. آقای سلیمانی در همان روز او را حسن روشن خواند که از بازیکنان آن زمان بود.(چند سال قبل در یک حادثه رانندگی در جاده اندیمشک دهلران جان سپرد) آقای سلیمانی یک تلویزیون هم آورده بود که با 12عدد قوه (باطری)به مدت دو ساعت کار می کرد. اما ما آن را ندیدیم و می گفت برای دیدن جام جهانی آن را خریده است.

جام جهانی 1982 اسپانیا که با خواندن روزنامه و مجلات و دیدن عکس ها به ویژه لقب شیطان بازی ها که به شوماخر دروازه بان آلمان به خاطر مصدوم کردن بازیکن فرانسه داده شد را به طور جدی دنبال کردم.آن موقع دانش آموز دوره راهنمایی بودم.البته پخش زنده تلویزیونی جام جهانی از 1970 در ایران آغاز شد ولی پس از انقلاب این امر میسر نشد.

در تب و تاب جنگ ویرانگر هشت ساله ما به بازی های باشگاهی تهران با محوریت پرسپولیس و استقلال دل بسته بودیم چون تلویزیون به تدریج فراگیر شده بود.دوران راهنمایی اوج علاقه من به فوتبال بود و در این بازی به تدریج مهارت کسب می کردم.اما هنوز دیدن یک فوتبال خارجی برای ما بسیار سخت بود.جام 1986 مکزیک با بازی معروف فرانسه برزیل که زیباترین بازی حتی تا دوره های بعدی بود نیز اولین بازی بود که تکرار و خلاصه آن را برای اولین بار به صورت رنگی در دره شهر نگاه کردم. از آن سال به تیم فوتبال آلمان علاقمند شدم.گرچه فینال را به آرژانتین با درخشش دیگو آرماندو مارادونا واگذار کرد.

جام جهانی 1990 ایتالیا نیز با تأخیر نگاه می کردیم.کم کم نگرشمان به تلویزیون عوض شد چون نمی توانستیم وقایع را به طور کامل ببینیم. البته در آبدانان کسانی که در مناطق مرتفع و مناسب بودند می توانستند با استفاده از آنتن های بلند از طریق تلویزیون دشمن(عراق ) به صورت زنده نگاه کنند و داستان دور زدن سانسورها آغاز شده بود.آن سال نیز آلمان توانست از آرژانتین انتقام بگیرد و جام را تصاحب کند.

چهار سال بعد تلویزیون دست به کار خارق العاده ای زد و جام جهانی 1994 آمریکا را برای اولین بار پس از انقلاب به صورت زنده پخش کرد.البته تلخی ناکامی ایران در مقدماتی 94 هنوز آزارمان می داد. بازی ها ابتدای شب و بامداد روز بعد پخش می شد. برخی از دوستان شب پیش من می آمدند (ایرج و حجت) اما تا پایان بازی می خوابیدند و نزدیک صبح نتیجه را از من می پرسیدند و می رفتند! اما در همان دو بازی اول معلوم شد تلویزیون با یک ترفند و با تأخیر بازی ها را برای سانسور کردن سکوها پخش می کند.این بار مردم برای چاره جویی دست به کار شدند. تکنولوژی جدید(ماهواره) می توانست چاره ساز شود.

بازی های مقدماتی 98 فرانسه با بازی ایران و مالدیو شروع شد. ایران 17گل به مالدیو زد ولی در آخر به پلی آف رفت تا در هفدهمین بازی با یک مساوی 2-2 گل های کریم باقری و گل به یاد ماندنی خداداد عزیزی استرالیا را در خانه ناکام کند و شادی غیر منتظره ای را در ایران رقم زند.مردم با هلهله و شادی به خیابان ها ریختند و این زمانی بود که مسئولین بیدار شدند و دیدند که فوتبال برای نشاط در جامعه چه معجزه ای می کند.تب ماهواره بالا گرفته بود و به همین خاطر قانون منع استفاده از ماهواره به تصویب رسید تا دیدن زنده بازی ها برای علاقمندانی که می خواستند تمام حواشی را ببینند نیز غیر ممکن شود. با این حال حضور ایران در جام جهانی باعث غرور و مباهات بود.البته پس از این اتفاق فوتبال در انحصار دولت درآمد و افراط در تبلیغات و ورود افراد غیر فوتبالی به فدراسیون و اغلب مدیریت های ریز و درشت موجب شد که فوتبال زده شویم و دیگر به خاطر بازی های تیم ملی دچار اضطراب و دلهره یا اشک ریختن نمی شدیم.سال ها پیش از این در بازی های آسیایی امارات  که ایران شش گل به کره زد من و ایرج در داخل اتاق از حالت عادی خارج شده بودیم!! پیراهنمان را درآوردیم و پایکوبی می کردیم.اما با این روال آن حالت ها کمرنگ و کمرنگ تر می شد.گرچه کار تلویزیون قابل درک بود اما احساس می کردیم چیزی که مال خودمان است از ما گرفته شده و به صورت ناقص تحویلمان می شد.

این داستان تا به امروز یعنی در برزیل2014 نیز ادامه دارد.البته دیدن فوتبال از کانال های دیگر هم لطفی ندارد.حس می کنی که دیدن فوتبال در خانه همسایه پولدارتان نوعی تحقیر است.چون در گوشی پچ پچ می کنند که بیچاره ..ندارند!! راه چاره برای این موضوع استفاده از افراد خوش سلیقه در تلویزیون است که بتوانند از صحنه هایی برای جایگزینی استفاده کنند که غیر تکراری و متنوع باشد نه نشان دادن یک گل از یک زاویه آن هم ده ها مرتبه!یا تصویری از چند تماشاگر بدون این که واکنش آن ها ربطی به جریان بازی داشته باشد.چون جریان بازی شبیه یک فیلم سینمایی است که می تواند حاوی انواع پیام های اجتماعی و آموزشی باشد.لذا این ترفند موجب شد که به جای تمرکز روی بازی فقط به بحث پیرمون صحنه هایی که سانسور می شوند پرداخت و دیدن فوتبال در حاشیه قرار گیرد.قبلاً که چنین خبری نبود با آب و تاب و عشق و علاقه از فوتبال می گفتیم و دیوار اتاقمان پر از عکس بازیکنان و تیم ها بود بدون این که به حاشیه ها توجه کنیم.اما اکنون برعکس شده! علی رغم چهارمین قهرمانی تیم مورد علاقه ام آلمان احساس می کنم باید عطای فوتبال را به لقایش ببخشم.

تصاویری از مرحوم عزیزالله کاور:

1- سال 1364 آبدانان

2- کبیرکوه دامنه های فیلمان ایستاده سمت راست. 1362 خودم عکاس بودم.

3- عزیزالله کاور به همراه دیگر همکلاسیمان مرادعلی قاسمی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 10:45  توسط محمد فیروز  | 

فیلمان

 

 فیلمان یا فیلمو به معنی کوهی که شبیه فیل است.نام دیواره ای در رشته کوه کبیرکوه که از جبهه شمالی رو به شهرستان پلدختر و جبهه جنوبی آن رو به بخش سرابباغ و روستاهای گل گل و ژیور است. البته بخش فیل مانند این کوه قله ای است که با یک دره v شکل در انتهای سمت راست از دیواره جدا شده است. در روبروی این دیواره کوه کم ارتفاع دیگری قرار دارد نام این کوه منفرد و کم ارتفاع کاسِ ماس است. چه کسانی و چه زمانی این کوه را نام گذاری کرده اند مدرک و سندی در دست نیست. با این حال بنا به دلایلی می توان ثابت کرد که نام گذاری این کوه مربوط به گذشته ایی بسیار دور است. چرا که در دوران معاصر مردمان این دیار نه فیل را از نزدیک دیده اند و نه پرورش داده اند. از طرفی شباهت این کوه به فیل فقط از زاویه دید اهالی ساکن در دامنه های جنوبی آن قابل مشاهده است پس نام گذاری توسط کسانی صورت گرفته است که در این منطقه زندگی کرده اند، همچنین این مردم فیل را به خوبی شناخته اند که این شباهت عجیب را درک کرده و کوه را نام گذاری کرده اند.

اما زمان نام گذاری این کوه احتمالاً مربوط به دوران قدیم است.شاید در گذشته در دشت های روبروی این کوه مانند گاکُره مردم از فیل هم برای کار و حمل نقل استفاده کرده اند. شواهدی که در دامنه کوه کاسِ ماس وجود دارد شاید این امر را ثابت نکنند اما قابل بررسی و تحقیق است. در دامنه کاسِ ماس رودخانه ای جریان دارد که طی سی سال گذشته جریان آب آن همچنان رو به کاهش بوده است اما نام این رودخانه خود می تواند یک سرنخ باشد.نام این رودخانه نسار فعلان یا نسار فیلان است. نسار در زبان محلی مردم منطقه به معنای سایه سار یا دامنه های رو به شمال کوه ها است که  دارای سایه، در تابستان خنک و در زمستان سرد است. جالب توجه این که در کناره این رودخانه آثار باستانی فراوانی پیدا شده و خرابه های  یک آبادی قدیم نیز باقی مانده است. اسم این خرابه ها را در سال 55 و56 که آموزگار یک دانش آموز ابتدایی بود از زبان عشایر منطقه شنیده و به خاطر دارد. به این منطقه باستانی «کَلِک» یا مجموعه خرابه ها می گفتند. لذا اسم رودخانه،  وجود آثار بسیار قدیمی از شهر نشینی،  وجود یک منطقه غنی از اشیا زیرخاکی در قله کاسِ ماس که سال ها توسط سودجویان حفاری و به تاراج رفته می توانند مدارک و شواهدی دال بر نام گذاری فیلمان باشند که در چند هزار سال قبل صورت گرفته  است. البته یک پرسش دیگر برای آموزگار بدون پاسخ است و آن هم واژه فیل می باشد که آیا در زبان مردمانی که ساکنان قدیمی این دیار بوده اند رایج بوده؟ گرچه،  فیل یک واژه در زبان پهلوی است که در دوران کهن رایج بوده است. در زبان عربی هم برای این حیوان از واژه فیل استفاده می شود. لذا پیدا کردن پاسخ صحیح این پرسش می تواند ما را به جواب قانع کننده تری برساند.لازم به توضیح است که آموزگار بنا به دلایلی که ذکر گردید به این نتایج رسیده و برای صحت آن ها اصراری ندارد لذا دوستانی که سند و مدرک قوی دارند می توانند در این خصوص اطلاعات کامل تر و علمی تری ارائه دهند.

اگر تحقیقات جامع و کارشناسی توسط اهل فن و کسانی که با عشق و علاقه کار می کنند در این منطقه صورت گیرد این جریان می تواند به یک جاذبه گردشگری و اکوتوریستی تبدیل شود و مردم محروم دیارمان می توانند از این پتانسیل با تلاش و درایت و خلاقیت مدیران محلی منتفع گردند.

 

تصاویر فیلمان و کاسِ ماس

تصویر اول: قبل از ظهر از منطقه سنمرخ(سنگ و مَرخ) در دامنه کاس ماس گرفته شده است.

تصویر دوم: درابتدای دشت گاکُره کمی بعد از دو راهی مورموری، گل گل بعد از ظهر گرفته شده است.

تصویر سوم: بعد از ظهر از منطقه سنمرخ در دامنه کاس ماس گرفته شده است.

تصویر آخر کوه کاس ماس است که درست روبروی فیلمان قرار دارد.

از مقایسه تصاویر می توان دریافت که تصاویری که از دامنه کاس ماس و منطقه باستانی آنجا گرفته شده بهترین زاویه برای دیدن فیلمان به شکل فیل است.لذا دلیل خوبی برای نامگذاری این کوه توسط مردمانی که آنجا سکنی داشته اند می باشد.

 

 

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 14:8  توسط محمد فیروز  | 

مرثیه برای گل گاو زبان

آموزگار به طبیعت بیشتر از هر چیزی عشق می ورزد اما مدتی است یک ماجرای به ظاهر ساده و معمولی او را سخت آزرده است. در این که بخشی از مردم به خاطر معاش خانواده به فروش گیاهان دارویی مشغول می شوند ایرادی نیست. اما وقتی ماجرای این سودای غیرمتعارف را پیش می گیری متوجه می شوی که موضوع دردناک و غیر قابل قبول است. در بهار کم نظیر امسال که به لطف بارندگی های به موقع چشم نوازی می کند اغلب گیاهانی که چندین سال منتظر فرصت بودند تا عرض اندام کنند، همه ی ما را به تماشا و لذت بردن از چشم اندازهای بی نظیر دعوت کرده اند. در بین این گیاهان بوته های گل گاو زبان بود که بیش از هر سالی خودنمایی می کرد. اما در این میان عده ای افراد نا آگاه  اقدام به چپاول و غارت برخی از این گونه ها کرده اند به طوری که خطر نابودی آن ها در همین بهار پر رونق محتمل است. گل گاو زبان از قدیم استفاده دارویی داشته است.این افراد از فرصت استفاده کرده و با یک برنامه هماهنگ و حساب شده در چند روز اخیر اقدام به ریشه کن کردن این بوته زیبا و مفید نموده اند. گرچه نمی خواهیم به بحث حقوقی این اقدام غیر قانونی بپردازیم اما همه ی مردم منطقه ی ما در نعمت های طبیعی این شهرستان  به یک اندازه سهیم هستیم. حال چرا عده ای حق ما را با سودایی غیر قانونی بالا کشیده و به سادگی کسب کار پر رونقی راه اندازی کنند. متأسفانه مردم منطقه ما به خیلی از این منابع طبیعی که در آن سهم دارند بی تفاوتند. اگر اوایل هر بهار به گردنه کبیرکوه سری بزنید متوجه می شوید که ماشین های زیادی خارج از استان در حال بارگیری گیاهان خوراکی کبیرکوه هستند. بی تفاوتی ما و مسئولین مرتبط با این ماجرا به یک پشیمانی بی فایده در آینده ی نزدیک ختم خواهد شد. بر اساس اطلاعات و گفته های مردم این بوته ها ی چپاول شده از کشورهای همسایه سر در می آورند که این موضوع اگر صحت داشته باشد یک تراژدی محسوب می شود.





تصاویری از این بوته زیبا را ببینیم که قبل از غارت آن ها گرفته شده است.




+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 21:12  توسط محمد فیروز  | 

مرگ هیولا

روزهای زیادی بود که هیولای خشکسالی سایه سنگین و منفور خود را بر پیکر طبیعت دیارمان گسترده بود. اما مانند تمام سختی ها این هیولا نیز از پای درآمد.اکنون در آستانه ی بهاری زیبا و پر رنگ و بو با آسمان آبی و پاک قرار داریم.با هیچ زبانی نمی توان این همه زیبایی و طراوت را توصیف کرد. قصه مرگ هیولا از اردیبهشت امسال آغاز شد با آن باران غیر منتظره و جان بخش که خاک سالها کهنگی و پوسیدگی و تیرگی را شست. اردیبهشت با پیام روشن خود گفت که ضرب المثل سالی که نکوست از بهارش پیداست مصداق پیدا خواهد کرد. سال نکو یعنی سالی که جنگل بلوط سیراب است، یعنی سالی که پرندگان با خیال آسوده در مرغزارها لانه خواهند ساخت، یعنی سالی که  دیگر باران ها گل آلود نیست، یعنی سالی که برگ درختان بلوط با خاک بیابان های سرزمین اعراب خفه نمی شود، یعنی سالی که برف کوهستان سفید تر از هر روشنایی و امیدی است و....... امسال در این پاییز و زمستان پر برکتش که آخرین روزهایش را سپری می کنیم همه ی این نشانه ها را دیدیم. و مانند پدربزرگ ها ما نیز صاحب خاطرات دلچسبی از باران و برف و برکت شدیم که برای نسل فردا شنیدنی است.

تصویر اول تابستان گرم و خاکی سال 88 است که آبدانان بارها و بارها در چنبره ی خاک نفس گیر گرفتار می شد.


تصویر دوم شامگاه یکی از روزهای زمستان سال 1388 است که بارش های گل آلود به همراه گرد و خاک نفس کشیدن را سخت کرده بود. عارضه های ناشی از آن سال ها به نوعی خودش را نشان خواهد داد.


تصویر سوم و چهارم از دامنه های کبیرکوه در 5 کیلومتری غرب آبدانان در 21 اسفند 92 گرفته شده است و به خوبی گویا است که یک سال پر بارش و نیکو چگونه چنین تابلو سحرانگیزی را خلق می کند. پس جنگل و طبیعت را پاس بداریم تا هیولا بار دیگر بیدار نشود..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 23:36  توسط محمد فیروز  | 

برف و خاطرات


این روزها که برف و سرما از بیخ گوش شهرمان عبور می کند و حسرت سفیدی آن روی بام و کوچه بر دلمان مانده است در مناطقی از ایران که در مدارهای پایین تر جغرافیایی قرار دارند و نیز هم ارتفاع با منطقه ما هستند  برف باریده است. در شمال ایران بارش های سنگین که به سه متر هم رسیده است نیز انعکاس گسترده ای در رسانه ها داشته است.البته در سال 83 بارش دو متر برف در رشت نیز تا مدت ها در خبرها خودنمایی می کرد که تحت عنوان خسارت برف در رشت سال های بعد هم تکرار می شد. بارش های سال 92 که پس از خشک سالی دهه اخیر چشمگیر بوده و طبیعت جنگل های بلوط را در کبیرکوه و دینار کوه نجات داده است و رودخانه آبدانان را دوباره جانی تازه بخشیده است و چشمه های خشک دامنه ها و رودخانه های کوچک منطقه که کاملاً خشک شده بودند را بار دیگر جان بخشیده موجب شده تا بار دیگر بازار تعریف خاطرات  قدیم از برف و باران در محافل و نشست های مختلف داغ داغ شود.

آنچه از خاطرات بارش های قدیم برای آموزگار فراموش نشدنی گشته در نیمه اول دهه 1350 اتفاق افتاده است. در سال 1353 آموزگار، کلاس اول بود. برف روستای گل گل را سفید پوش کرد. این بارش مناطق گرمسیری  نیز تا روستاهای سیاهگل و هلیوه را در بر گرفت. سپاهیان دانش مدرسه ما که اهل خوزستان بودند نیز با هیجان و شگفتی منظره بارش برف را تماشا می کردند.

اما سخت تر از آن برفی است که در سال 1350 بارید. خاطره من از آن برف احساس درد شدیدی بود که به خاطر دست زدن به برف در شامگاه یکی از روزهای بهمن 1350 اتفاق افتاد. چون گریه می کردم و بهانه می گرفتم که برف را تماشا کنم یکی از برادران بزرگترم با یک چراغ فانوس مرا نمی دانم چه مدت بیرون برد فقط چند چیز با شفافیت در ذهنم باقی است: یکی سکوت هنگام بارش برف با آن شدت، دوم جلوه شگفت انگیز دانه های سفید برف در برابر نور فانوس و سوم صدای کف کف دانه های برفی که روی فانوس می افتاد. آنچه بعداً مرا به سختی آزار می داد و به شدت گریه می کردم درد و سوزی بود که در پنجه های دستانم حس می کردم و مادرم مرا کنار بخاری هیزمی وسط اتاق گرفته بود من گریه می کردم و برادران بزرگترم به من می خندیدند.

بعد ها همین موضوع را در سال 71 با پرس و جو از بزرگ ترها پیگیری کردم. در روستای انجیره از پیرمردها که می پرسیدم به خوبی به یاد داشتند. برخی می گفتند که تا چهل روز برف ها بر روی زمین باقی بوده است. در جریان برف نیز یکی از اهالی که به رحمت خدا رفته بود به خاطر برف شدید و بوران چند روز دیرتر به خاک سپرده بودند.آن ها می گفتند آن سال به خاطر بارش های زودرس و مطلوب پاییز بهاری زودرس را شاهد بودند و دامداران به همین خاطر از گرمسیر راهی منطقه شدند که این موج برف و سرما در نیمه بهمن ماه آن ها را غافلگیر کرد.

در منطقه سیاخانی نیز بزرگ ترها می گفتند که ارتفاع برف به حدی بوده که چهار پایان تا شکم در برف فرو می رفتند و سوار شدن بر آن ها امکان نداشت. آقای پیرمحمدی معتقد بود که برف همان سال موجب شد تا  از سیاخانی و قدح به آبدانان مهاجرت کنند.اغلب بزرگ ترها در آبدانان و دره شهر به موضوع دیگری نیز اشاره می کنند که عمق فاجعه را به خوبی نشان می دهد و آن هم هجوم پرندگان بومی چون کبک و تیهو به طرف خانه ها برای دانه و غذا بوده که مردم نیز به راحتی آن ها را شکار می کردند.حتی سایر پستانداران کوچک و بزرگ نیز به دامنه کوه ها آمدند و به همین صورت تلف شدند.

اما در روزنامه اطلاعات نیز خبری از آن حادثه منتشر شده بود که خوشبختانه در فضای مجازی پیدا کردم(دانشنامه آزاد) که همان متن را بدون کم و کاست آورده ام:

بوران ایران بورانی بود که در اواسط بهمن‌ماه سال ۱۳۵۰، بخش وسیعی از ایران را به گونه‌ای در برف و یخبندان فرو برد که سرانجام منجر به مرگ بیش‌از ۴۰۰۰ نفر شد. این رویداد بدون شک سخت‌ترین و مصیبت‌بارترین بوران در تاریخ نوشته‌شدهٔ بشر بوده‌است؛ همچنین تاکنون تنها بوران ثبت‌شده در تاریخ است که موجب مرگ بیش‌از هزار نفر شده‌است.

دوره‌ای از سرمای شدید و یخبندان گسترده که از چهاردهم بهمن سال ۱۳۵۰ آغاز شد و تا بیستم همان ماه ادامه‌یافت، باعث بارش غیر عادی برف به میزان بیش از سه متر در سرتاسر مناطق روستایی واقع در شمال غرب، مرکز، و جنوب ایران شد.

بارش بسیار شدید برف در استان‌های جنوبی ایران، موجب شد که ارتفاع برف در این نواحی به هشت متر برسد. در نتیجه بیش‌از ۴۰۰۰ نفر از روستاییان که راهی برای گریز از این وضعیت نداشتند، در زیر حجم عظیم برف مدفون شدند. بنابر گزارش‌های روزنامهٔ اطلاعات در همان روزها، شهر اردکان و روستاهای اطراف آن از جمله مناطقی بودند که بیشترین تأثیر را بر اثر بوران متحمل شدند. همچنین در روستاهای کاکان و کمهر در نزدیکی یاسوج هیچ فرد زنده‌ای باقی نماند. در شمال غرب نیز، در نزدیکی مرز ایران و ترکیه، روستای شکلاب به‌همراه صد نفری که در آن ساکن بودند در زیر انبوه برف دفن شد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 16:46  توسط محمد فیروز  | 

سجاد

هوای پاییزی در نیمه دوم آذر 92 در صبحی نیمه ابری با آسمانی که آماده ی  گریستن بود مانند همیشه برای من خوشایند می نمود. مردم پس از سال های خشک و بی عاطفه تشنه باران بودند. دیری نپایید که این انتظار دیرینه با صدای بلندگویی که تقریباً هر روز مسافری به مقصد ابدیت را معرفی می کند مرا آشفته کرد. وقتی در مقابل دبستان دانش از ماشین پیاده شدم تا راهی کلاس شوم با شنیدن نام مسافر ابدی بغضی غریب گلویم را فشرد. ..جوان ناکام سجاد آذرنوش .... گوشم زنگ زد مزه تلخ و ناخوشایندی در دهانم حس کردم و بی اختیار به سال 1378 برگشتم و چهره ی معصوم و کودکانه و دوست داشتنی سجاد در ذهنم مجسم شد. دوست داشتم این قضیه یک اشتباه و یا تشابه اسمی باشد..اما حقیقت تلخی بود. می خواستم در گوشه ایی بنشینم و اشک هایم را به راحتی و بدون هیچ ملاحظه ای جاری کنم تا از چنگ بغضی که خفه ام می کرد رها شوم... اما جایی برای این کار نداشتم.... تا ظهر با تدریس در کلاس مشغول بودم اما تمام خاطرات 78 ، بازی با کلاس پنجم در حیاط دبستان باهنر و یک سال حضور و غیاب و بارها خواندن نام سجاد و پرسش درس و..... چاره ای نبود ناچارم دردم را در فضای مجازی فریاد بزنم.... شاید دوستانی مرا در تحمّل رنجی که آموزگار را از فقدان شاگردانش می فرساید را به اشتراک بگذارم. آنچه از سال ها به یادگار دارم عکسی است که شانه به شانه سجاد در میز آخر به همراه دوستانش گرفته ام. گرچه جوانیش را کمتر دیدم اما سخت دلتنگم ........  پروردگار برای تسکین دردها ما را فراموش نکرده است... او همه ی ما را فرا می خواند تا کسی تنها مسافرت نکند و کسی هم تنها و غریب در این دنیا جا نماند....


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 20:20  توسط محمد فیروز  | 

ایستگاه آخر


گذر زمان آموزگار را به ایستگاه آخر نزدیک کرده است. گرچه برای بچه های دیروز شاید این فاصله خیلی طول کشیده است اما برای من همین دیروز بود که در سال 68 با دانش آموزان سوم دبستان شهید جوزی یا سال 80 با دانش آموزان پنجم دبستان با هنر عکس یادگاری گرفتم. امروز نیز در اردیبهشت 1392 آخرین دیدار و عکس یادگاری را با اولین گروه از دانش آموزان کلاس ششم گرفتم. زمان به سرعت می گذرد و زندگی هم گیم اُوِر ندارد.



تصویر اول یا بالایی در سال 1368 با دانش آموزان پایه سوم دبستان شهید جوزی گرفته شده است.هشت سال جنگ نفس گیر تازه به پایان رسیده است و آموزگار تازه از جنگ برگشته و هنوز بوی باروت می دهد خاطراتش برای بچه ها نیز همین رنگ و بو را دارد با این حال خوشحال است که از این پس کودکان با امنیت بیشتری راه ترقی را می پیمایند.محل عکس زمین بازی فوتبال دبستان بود که امروز با هجوم ساخت و سازها اثری از آن نیست. این دانش آموزان اکنون 34 سال دارند و مردانی هستند که هرکدام مسؤلیتی از کار جامعه خود را بر دوش دارند. حالا نیز بچه هایشان در پایه سوم دبستان درس می خوانند. اسامی این دوستان:

1- حجت الله مرادی 2- عبدالرحمن کرمی3- بهروز بلاسمی4- مهرداد اسکندری5-حجت کلبعلی6- جبار بیرانوندی7-

نورالله ثانی8-رحیم مرادی9-غلام ملکی10-اکبر جوزی11- احمد مرادی12-روح الله زینی وند13-ستار رنجبر14-نادر علیزاده15- فرهاد مرادی16- هادی مرادی17-هرمز گرایی18-کرم رضا مولایی19- زمان مرادی20-جاسم گلمرادی21-فریدون کایدخورده22- اسدالله محمدی23- عبدالله دردانه24- علی مراد سارانی25-فرج الله حاتمی26-روح الله تخت کش27-داوود مرادی28-رمضان درویشی29- جعفر ابراهیمی30- منصور دردانه31-رفیع اسکندری32- شهرام تاجمیر33-یوسف یوسف زاده34-یحیی اردانه


تصویر دوم دانش آموزان پایه پنجم دبستان شهید باهنر شهرستان آبدانان هستند که اکنون 24 سال دارند و هر کدام مردان جوانی هستند که به نوعی مسؤلیت ها را پذیرفته و یا در حال اتمام تحصیلات عالی هستند.



آخرین تصویر دبستان دانش اردیبهشت 1392 است که با کلاس ششم گرفته شده است.اولین دوره کلاس ششم نیز پایان یافت و علی رغم مشکلات و موانع و کمبودها نقاط قوت زیادی هم داشت از جمله ی این نقاط قوت حرکت لاک پشتی آموزش و پرورش به سوی نوآوری و به روز شدن بود که زودتر از این ها باید اجرا می شد.





+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 8:34  توسط محمد فیروز  | 

کوهستان برفی

آموزگار به شب های کوهستان و جنگل برفی بلوط عشق می ورزد. احساس می کند از هزاران سال پیش گم شده ای در این کوهستان و طبیعت زیبا دارد. این معمای شگفت را هرگز پاسخی نیافته است!!

بهمن ماه 1391  منطقه ی ولنتر  کبیرکوه قله ای که بارها در شعر آرام از آن یاد شده است.




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 22:48  توسط محمد فیروز  | 

مطالب قدیمی‌تر